X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1388
چهار هفته اول

این چند وقت هر بار که مطلب نوشته بودم به خاطر مشکلات افت سرعت اینترنت مطلب ذخیره نمی شد من هم چون مطالب رو تو سیستم ذخیره نکرده بودم حوصله و وقت دوباره نوشتن نداشتم . اما امروز می خوام بطور خلاصه از این 1ماه بنویسم .

روز اول اسفند که ما خودمون رو به مرکز آموزش معرفی کردیم چندتا دژبان اومدند و شروع کردند به روضه خوندن که فلان وسیله ممنوعه فلان چیز رو نیارید بهمان چیز جرم داره و .....بعد به بچه ها گفتند که هرکی موبایل همراهش هست تحویل بده و رسید بگیره ، ساکهاتون رو هم باز کنیم که بگردیم بچه ها هم گوشی ها رو تحویل دادند و دژبان ها هم مثلا ساکها رو بازرسی کردند .

بعد ما رو بردند یه قسمت دیگه که چندتا برگه و فرم پر کردیم و یه سری تعهد دادیم ، بعد از همه اینها یه سرگردی که مسئول تقسیم کردن بچه ها بود ما 30 نفری که با هم اومده بودیم رو تو یگانهای مرکز تقسیم میکرد ما 6نفر بودیم که دوست داشتیم با هم باشیم برا همین کنار هم نشسته بودیم ولی موقع تقسیم 2نفر رو ازما جدا کرد اما 6نفری هم که با هم به یک یگان رفتیم ( خودم – احمد – میلاد – جواد – امین – رضا ) با هم تا به امروز رابطه خیلی خوبی داریم و همیشه با هم هستیم .

بعد از تموم شدن تقسیمات یه سرباز ما رو به یگانهای مربوطه معرفی کرد که اونجا هم چندتا تعهد دادیم و فرم پر کردیم که بعدش لباس ها را به ما تحویل دادند و یه برگه مرخصی 3 روزه  دادند و گفتند تشریف ببرید خونه لباس ها را آرم بزنید و سر و صورت مبارکتون رو آنکادر کنید و برگردید.

اون روز همه بچه ها از برخورد خیلی خوب تعجب کرده بودند و به این نتیجه رسیدند که این برخورد واسه تبلبغات بوده حالا بزار شروع بشه ببین چه پوستی از سرمون میکنن !

صبح روز چهارم اسفند خودمون رو به مرکز معرفی کردیم و با فرمانده محترم آشنا شدیم از همون روز اول آموزش ها بطور خیلی فشرده شروع شد و به تناسب روزی یکبار چندتا از مسئولین تو مسجد مرکز به مدت 2ساعت سخنرانی و خوشامدگویی داشتند.

بر خلاف تصور همه چون تو مراسم صبحگاه چهارشنبه بچه ها خوب رژه رفته بودند همون هفته اول پنجشنبه و جمعه را به بچه ها مرخصی دادند و ما هم رفتیم تا شنبه !

از شنبه آموزش ها سخت تر و جدی تر شد و همون طور که قبلا هم شنیده بودم تمامی روزهای زوج به مدت 1ساعت دویدن و ورزش صبحگاهی هست.

خلاصه هفته دوم هم با آموزش ها به چهارشنبه رسید و دوباره مرخصی آخر هفته (چون پنجشنبه تعطیل رسمی بود از چهارشنبه ظهر تا شنبه صبح به بچه ها مرخصی دادند )  تو این هفته هرچی که پیش میرفتیم بیشتر با سختگیری های فرمانده یگانمون آشنا شدیم و بیشتر پی به شخصیت بالای افسر آموزشمون بردیم که واقعا همه بچه ها دوستش دارن . مرخصی هفته دوم به من تعلق نگرفت چون پنجشنبه پست نگهبانی داشتم !

از هفته سوم مرخصی های روزانه ( روزبرگ ) که از ساعت 4عصر اون روز تا صبح روز بعد ساعت 5.30 هست شروع شد . برای آخر هفته هم دوباره مرخصی بهمون تعلق گرفت ولی چون یکی از بچه هامون جمعه پست داشت تصمیم گرفتیم که پنجشنبه را با هم بریم بیرون و تا آخر شب یه ریکاوری اساسی کنیم و برگردیم !

هفته چهارم خیلی خوب و آسون گذشت چون تو این هفته خبری از تنبیهات شدید ( به قول فرمانده ورزش ) نبود و از چهارشنبه هم مرخصی های تعطیلات عیدمون شروع شد .

 

پ.ن : این پست رو به صورت کلی نوشتم ولی بعدا در مورد چیزهای جالب و اتفاقاتی که تو این مدت افتاد با جزئیات بیشتر می نویسم .