X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1389
وبلاگ ۵۲۱ ثبت شد



سلام به همه جناب سروان های عزیز یگان ۵۲۱



برای دیدن وبلاگ بچه های یگان ۵۲۱  به آدرس زیر برید :



                       http://www.521.blogsky.com

جمعه 6 فروردین‌ماه سال 1389
سال نو مبارک

بعد از شروع مرخصی های من و رسیدنم به خونه اقوام و خانواده محترم طی یک تک غافلگیرانه برنامه سفر را چیدند و یک روز بعد از آمدن من ایرانگردی شروع شد .

لحظه تحویل سال نو رو هم که تو یکی از کمپ های حلال احمر که بین جاده بود جشن گرفتیم .

خلاصه اینکه خیالات و نقشه های من برای یه استراحت درست و حسابی و یک مسافرت راه نزدیک با دوستام نقش بر آب شد و تا به دیشب یا بهتر بگم امروز صبح تو راه بودیم . و خوشبختانه مسیر رفت و برگشت رو که تقریبا ۴۰۰۰ کیلومتر بود رو گشتیم و به سلامتی برگشتیم .

تو کل مسیر هیچ تصادفی ندیدم به جز ۲۰۰ کیلومتر آخر که متاسفانه یه تصادف ناجور دیدم و اون هم به دلیل وضع نا مناسب جاده در اون قسمت و آشنا نبودن راننده با اون قسمت جاده بود .


پ.ن۱ : جا داره از مسئولین محترمی که همیشه ادعا می کنند باید آمار تصادفات را کاهش داد در اینجا تقدیر بعمل بیاورم !!!  بابا چه کشکی چه تصادفی شما اول برو همین قسمت جاده که حداقل خودم می دونم یک سال به این وضعیت شده و هنوز ترمیم نشده رو درست کن بعد برو بگو تصادفات باید کاهش پیدا کنه! وقتی جاده استاندارد نداریم چطور انتظار داریم رانندگی استاندارد باشه؟!


پ.ن۲ : امروز باید با راننده محترممون تماس بگیریم تا ببینیم با توجه به وضعیت ترافیک جاده ای چه ساعتی برای به موقع رسیدن به مرکز حرکت کنیم بهتره؟! دوباره از فردا زندگی و روزمرگی شروع میشه !


پنج‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1388
چهار هفته اول

این چند وقت هر بار که مطلب نوشته بودم به خاطر مشکلات افت سرعت اینترنت مطلب ذخیره نمی شد من هم چون مطالب رو تو سیستم ذخیره نکرده بودم حوصله و وقت دوباره نوشتن نداشتم . اما امروز می خوام بطور خلاصه از این 1ماه بنویسم .

روز اول اسفند که ما خودمون رو به مرکز آموزش معرفی کردیم چندتا دژبان اومدند و شروع کردند به روضه خوندن که فلان وسیله ممنوعه فلان چیز رو نیارید بهمان چیز جرم داره و .....بعد به بچه ها گفتند که هرکی موبایل همراهش هست تحویل بده و رسید بگیره ، ساکهاتون رو هم باز کنیم که بگردیم بچه ها هم گوشی ها رو تحویل دادند و دژبان ها هم مثلا ساکها رو بازرسی کردند .

بعد ما رو بردند یه قسمت دیگه که چندتا برگه و فرم پر کردیم و یه سری تعهد دادیم ، بعد از همه اینها یه سرگردی که مسئول تقسیم کردن بچه ها بود ما 30 نفری که با هم اومده بودیم رو تو یگانهای مرکز تقسیم میکرد ما 6نفر بودیم که دوست داشتیم با هم باشیم برا همین کنار هم نشسته بودیم ولی موقع تقسیم 2نفر رو ازما جدا کرد اما 6نفری هم که با هم به یک یگان رفتیم ( خودم – احمد – میلاد – جواد – امین – رضا ) با هم تا به امروز رابطه خیلی خوبی داریم و همیشه با هم هستیم .

بعد از تموم شدن تقسیمات یه سرباز ما رو به یگانهای مربوطه معرفی کرد که اونجا هم چندتا تعهد دادیم و فرم پر کردیم که بعدش لباس ها را به ما تحویل دادند و یه برگه مرخصی 3 روزه  دادند و گفتند تشریف ببرید خونه لباس ها را آرم بزنید و سر و صورت مبارکتون رو آنکادر کنید و برگردید.

اون روز همه بچه ها از برخورد خیلی خوب تعجب کرده بودند و به این نتیجه رسیدند که این برخورد واسه تبلبغات بوده حالا بزار شروع بشه ببین چه پوستی از سرمون میکنن !

صبح روز چهارم اسفند خودمون رو به مرکز معرفی کردیم و با فرمانده محترم آشنا شدیم از همون روز اول آموزش ها بطور خیلی فشرده شروع شد و به تناسب روزی یکبار چندتا از مسئولین تو مسجد مرکز به مدت 2ساعت سخنرانی و خوشامدگویی داشتند.

بر خلاف تصور همه چون تو مراسم صبحگاه چهارشنبه بچه ها خوب رژه رفته بودند همون هفته اول پنجشنبه و جمعه را به بچه ها مرخصی دادند و ما هم رفتیم تا شنبه !

از شنبه آموزش ها سخت تر و جدی تر شد و همون طور که قبلا هم شنیده بودم تمامی روزهای زوج به مدت 1ساعت دویدن و ورزش صبحگاهی هست.

خلاصه هفته دوم هم با آموزش ها به چهارشنبه رسید و دوباره مرخصی آخر هفته (چون پنجشنبه تعطیل رسمی بود از چهارشنبه ظهر تا شنبه صبح به بچه ها مرخصی دادند )  تو این هفته هرچی که پیش میرفتیم بیشتر با سختگیری های فرمانده یگانمون آشنا شدیم و بیشتر پی به شخصیت بالای افسر آموزشمون بردیم که واقعا همه بچه ها دوستش دارن . مرخصی هفته دوم به من تعلق نگرفت چون پنجشنبه پست نگهبانی داشتم !

از هفته سوم مرخصی های روزانه ( روزبرگ ) که از ساعت 4عصر اون روز تا صبح روز بعد ساعت 5.30 هست شروع شد . برای آخر هفته هم دوباره مرخصی بهمون تعلق گرفت ولی چون یکی از بچه هامون جمعه پست داشت تصمیم گرفتیم که پنجشنبه را با هم بریم بیرون و تا آخر شب یه ریکاوری اساسی کنیم و برگردیم !

هفته چهارم خیلی خوب و آسون گذشت چون تو این هفته خبری از تنبیهات شدید ( به قول فرمانده ورزش ) نبود و از چهارشنبه هم مرخصی های تعطیلات عیدمون شروع شد .

 

پ.ن : این پست رو به صورت کلی نوشتم ولی بعدا در مورد چیزهای جالب و اتفاقاتی که تو این مدت افتاد با جزئیات بیشتر می نویسم .

چهارشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1388
شروع مرخصی

سلام به همه دوستان عزیز


از امروز تا ۷ فروردین مرخصی هستم ! الان که حسابی خسته هستم ولی هر وقت حالم جا اومد میام مطلب میزارم اینجا !


یه سلام ویژه هم به هومن عزیز .... هومن جان من هنگ۱ هستم


سه‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1388
برای هم دوره ای ها

قابل توجه دوستانی که در دوره اسفند به پادگان 01 مشرف خواهند شد و شاید به صورتی اتفاقی اینجا را زیارت کنند :


1- آقا با کفش وارد نشو

2- نذورات و کمک های خود را زیر همین پست در قسمت کامنت قرار دهید

3- اگه زیاد واسه زیارت بیای اینجا شاید خفتت کردم و مجبورت کنم برای نوشتن کمک کنی !


ذکر این چند مطلب رو هم گفتم شاید خالی از فایده برای دوستان نباشه :


1- راویان آورده اند که از این دوره به لیسانس به بالای وظیفه دیگر  همانند سابق درجات ستوان دومی و ستوان یکمی تعلق نخواهد گرفت و از این پس باید درجات استوار دومی و ... را بر بازو بچسبانید !


2- این لینک هم برای دید زدن پادگان 01  ( تصویر ماهواره ای از پادگان 01 )


3- آشنایی با چند اصطلاح :


مرآ 01 : مرکز آموزشی صفر یک. علمی ترین مرکز آموزشی نیروی زمینی ارتش. محل توزیع آش. هتل صفر یک البته از دید سربازان 02 ، 06 و سایر سربازان جزء


ل.و :لیسانس وظیفه. آش خور وظیفه. بدبخت. مفلوک. حیف نان و جیره خور ارتش! کافور خور.

ف.ل.و :فوق لیسانس وظیفه با تمام تفسیرات برای ل.و

پ.و : پزشک وظیفه با همان توضیحات

ف.د.و : فوق دیپلم وظیفه و با همان توضیحات

البته کلیه این افراد در پادگان در دوره آموزشی با نام دانشجو صدا زده می شوند !


تلو : مکانی در کوه های شمال شرقی تهران که برای اردوی تیراندازی و اردوی شرایط سخت 01 از آن استفاده می شود و تمامی عزیزان به مدت 4شب و 3روز در آنجا با بدترین وضعیت ممکن باید در چادر زندگی کنیم .... از کوه بالا و پایین برویم و امتحانات دوره و تیر اندازی در آنجا گرفته می شود.

سربازانی که به تلو می روند از آن با نام ( ت.ل.و : تلفات لیسانس وظیفه ) یاد می کنند .


راستی هنوز تصمیم نگرفتم موهام رو قبل رفتن بزنم یا بزارم اونجا خودشون بزنن !

آخه به احتمال زیاد باید روز اول بهمون بگن برید چند روز دیگه با لباس و اتیکت و ... بیاین و یه سری وسایل رو تهیه کنید .

من که این همه سال موهام به این بلندیه و حتی حراست دانشگاه و محیط کار هم نتونست مجبورم کنه موهام رو کوتاه کنم الان باید کچل کنم ؟!

ولی شاید باید خودم بزنم تا این عقده ای ها از کچل کردن امسال من لذن نبرن !


اما نمی دونم این کچل شدن من چه سودی به دیگرون میرسونه که همه دوستان تصمیم گرفتن قبل رفتن من بیان درب منزل ما زیارت تا نکنه آرزوی چند سالشون که من موهام کوتاه بشه رو از دست بدن ! اگه تصمیم گرفتم خودم موهام رو قبل از رفتن بزنم حتما باید درب پارکینگ یه تابلو عکسبرداری ممنوع هم بزنم !

                                                                             

دوشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1388
قبل از اعزام

اول از همه سلام به تمامی دوستان


این وبلاگ قراره محلی بشه برای نوشتن درباره خاطرات دوره آموزشی در مرکز آموزشی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ( نزاجا ) معروف به پادگان ۰۱


البته هنوز ۵ روز تا تاریخ اعزام مونده ! آفرین به همه آدم های با هوش دوره اسفند ۱۳۸۸ را در اینجا مرور خواهیم کرد.


راستی بهتره که قبل از رفتن هم شنیده هام و نظر خودم را در موردش بنویسم که وقتی برگشتم ببینم چقدر به نظرم می خندم ! و اینم بگم که فعلا ۳ نفر از کسایی که قراره اونجا با هم خدمت کنیم رو می شناسم .


و اما آنچه راویان روایت فرمودند :

عده ای از این سرزمین ( منظورم ۰۱ هست دیگه !) به هتل ۰۱ یاد می کنند .....

این عده که البته تعدادشان به انگشتان دست هم نمیرسه معلوم نیست چرا اینقدر اونجا بهشون خوش گذشته که اونجا رو هتل میدونند و در بیانیاتشان می فرمایند در این پادگان کلیه سربازان از لیسانس به بالا هستند و برخورد افسران آموزشی و .... بسیار مناسب و با احترام است


اما اکثر کسانی که دیده ام گفته اند از آنجا که هرچی بی عرضه و بی هنر است ( خواهشا فعلا افسران آموزش و فرمانده آینده این ها را نبیند که آن وقت خدا به دادمان برسد ) جمع شده اند.

در واقع این عده معتقدند نیروی زمینی ارتش جای اینگونه افراد هست و آدم های درست و حسابی ارتش ( شما همون هنرمنداش بخون ... شایدم بازیگری آهنگسازی چیزی باشند ) در نیروی دریایی و هوایی مشغولند !

این عده از وضع بد غذا و خواب گرفته تا تعداد دفعات نگهبانی و برخورد نا مناسب و رژه های طاقت فرسا و سخت تر از همه اردوی شرایط سخت تلو شکایت داشته اند و صد البته که همه این عزیزان اعلام می فرمایند که یاد آوری تمام این سختی ها برایشان شیرین است ....


و اما نظر خودم اینه که چه خوب چه بد میگذره مهم اینه که این 2ماه رو به خودم سخت نگیرم !